تبليغاتX
نامه های باد - نامه بیست و هشتم

چند وقتی هست مدام دچار حالات نوستالژیک هستم.یاد دوستای قدیمی می کنم.بچه های محل،دبیرستان،دانشگاه،دوستان اینترنتی.یاد مرده ها هم می کنم.

قم یه بازارچه داره که بهش می گن بازار کهنه.شبیه یه خیابون مسقف می مونه.سقفش هم گنبدهای کوچیکه.هر چند متر یکی از این گنبدها داره.مغازه هاش هم قدیمیه.خیلی قدیمی.شاید مال دوران قاجار یا حتی قبل تر.

یه روز زمستونی کل این بازارچه رو پیاده رفتم.فقط هم به مغازه ها نگاه می کردم.به در و دیوار.به گنبدها.فکر می کردم چه آدمایی اینجا کار می کردن.چی شکلی بودن.سرنوشتشون چی شد.تو دنیای بدون تکنولوژی چطوری زندگی می کردن.

آخر بازارچه رسیدم به یه قبرستون قدیمی.خلوت.

۱۰۰ سال دیگه یکی تو همون بازارچه قدم می زنه.به همین چیزایی فکر می کنه که من فکر کردم.به آدمایی فکر می کنه که تو این بازارچه قدم زدن.پس به منم فکر می کنه.

نوشته شده توسط امیر محمد در ساعت 18:9 | لینک  |