کاش می شد دعوتم می کردن تلویزیون که چند ساعتی فک بزنم.از آرزوهام بگم.از غصه هام.از همه ناگفتنیها.
کاش می شد دعوتم می کردن تلویزیون که چند ساعتی فک بزنم.بگم کی به کیه.بگم هر کی هر کیه.بگم کی فکر کیه.
کاش می شد دعوتم می کردن تلویزیون که چند ساعتی فک بزنم.بگم این روشش نیست.این ره که می روی به ترکستان است.مگه قراره فقط برای خودتون تصمیم بگیرید.
کاش می شد دعوتم می کردن تلویزیون که چند ساعتی فک بزنم.داد بزنم.هوار بکشم.همه صدامو بشنون و از خواب بیدار شن.یه تکونی به خودشون بدن.
کاش می شد دعوتم می کردن تلویزیون که چند ساعتی فک بزنم.واسه آدمایی که دوستشون داشتم گریه کنم.یادشون کنم.بگم که هنوز دارم باهاشون زندگی می کنم.
کاش می شد دعوتم می کردن تلویزیون که چند ساعتی فک بزنم.بعدش آروم بگیرم.خداحافظی کنم و برم تو خیابون قدم بزنم.ببینم که همه چی عوض شده.
اگرم عوض نشده بود فوقش اعدامم می کردن.البته اگر حق انتخاب داشتم اعدام با تزریق سم رو ترجیح می دادم.چون اصلا درد نداره.می دونم که حق انتخاب نمی دادن.
-------------------------
Van Gogh cut off his ear
gave it to a
prostitute
who flung it away in
extreme
disgust.
By Charles Bukowski