شنبه یازدهم شهریور 1385
خسته شدم.از بلاتکلیفی خسته شدم.از اینکه فکر کنم چکار کنم خسته شدم.از اینکه فکر کنم باید برم ایران یا همنیجا بمونم خسته شدم.
از همه چیز خسته شدم.
نگرانم.نگران سرنوشت.سرنوشت یه آدم.اینکه زندگیش خوب جلو می ره یا نه.اینکه خوشبخت می شه یا نه.تو این دور و زمونه هم نمی شه به کسی اطمینان کرد.هر چقدر هم که کنجکاوی کنی باز مجهولات زیاده.مجهولاتی که می تونه بعدها ویران کننده باشه.
هر کاری کردم که قضیه کنسل بشه.ولی نشد.گفتم زوده.گفتن خوبه.گفتم صبر کنید بهتر می شه.گفتن از دست می ره.
ای لعنت به هر چی نگرانیه!
نوشته شده توسط امیر محمد در ساعت 21:57 | لینک
|