اولین بار فکر می کنم تو کتاب خوندم که وقتی اعراب به ایران حمله کردن،عده زیادی از ایرانیان زرتشتی به هند مهاجرت کردن و در گجرات هند ساکن شدند که الان به پارسیهای هند مشهور هستن.
خیلی دوست داشتم و دارم که این ایرانیهای اصیل رو از نزدیک ببینم.تصادفا تو دانشگاه با یک برادر و خواهر هندی آشنا شدم که آدمای فوق العاده مهربون و دوست داشتنی هستن.یه روز دعوتم کردن به منزلشون.تو راه رفتن مدام پیش خودم تکرار می کردم که حتما سؤالاتی در مورد پارسیها از این دوستان جدید بپرسم.
خوشبختانه این دوستان در بمبئی ساکن هستن و گفتن که عده ای از پارسیان هم در این شهر زندگی می کنن و اونها هم با چند پارسی دوست هستن.پرسیدم که از نظر چهره و زبان و فرهنگ و ... در چه وضعیتی هستن.گفتن که پارسیها سفید پوست هستن و به هندی و انگلیسی صحبت می کنن و جزو قشر مرفه هند هستن.حداقل این دوستان هندی نشنیده بودن که دوستان پارسیشون به زبان پارسی یا زرتشتی یا مشابه اینها صحبت کنن.گفتن که حتی پارسیها بیشتر مواقع از اینکه بگن پارسی هستن اجتناب می کنن و خودشون رو هندی معرفی می کنن.
خب بعضی از گفته های دوستان هندی،واسه من جای تعجب داشت و علاقه من رو برای دیدن پارسیها از نزدیک بیشتر کرد و همچنین سؤالاتم رو.
خوشبختانه دوستان هندی،برای دیدن هند دعوتم کردن که نتونستم رد کنم و طبق قراری که گذاشتیم این سفر در ماه جولای انجام خواهد شد.
------------------------------------
پالس:این بیت رو به تاریخ ۷ خرداد ۱۳۷۶ که آخرین روزهای امتحانات دبیرستان بود تو یه دفترچه نوشتم.
دوش وقت سحر از قصه نجاتم دادند واندر در آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
شاید یه جور عقده گشایی بود به مناسبت راحت شدن از شر دبیرستان.دورانی که هیچ وقت تکرار نمی شه.