اولین باری که خودم یادم میاد رفتم مراسم عزاداری،فکر می کنم سال ۶۴ یا ۶۵ بود.با بابا رفتم جماران.مردم تنگ هم نشسته بودن!امام اومد و مردم بلند شدن و شروع کردن به شعار دادن.چند دقیقه بعد حاج آقا کوثری مداح امام،روضه رو شروع کرد.چقدر گرم و گیرا می خوند.هنوز زنگ یا الله گفتنش تو گوشمه.
بعد امام سخنرانی کرد و وقتی تموم شد اومدیم بیرون.
قبل از اینکه بیام لندن،دختر مرحوم آقای کوثری رو تو مطب پزشکی دیدم.گفتم بهش که دیگه بعد از مرحوم کوثری،مداحی هیچ کسی به دلم نمی شینه.اکثرشون غلو می کنن و بعضیها هم تحریف.روایات نادرست می خونن و ...
دیگه دارم تو کار مداحها هم فضولی می کنم!
تا بعد!
اختلاف نظر کاملا طبیعیه و همیشه هست.ولی اینکه یکی بخواد نظرش رو همیشه اصلح بدونه به نظرم یه نمه مشکل ایجاد می کنه.حالا اگر این مورد در یک خانواده باشه خب فکر می کنم موجب اختلاف هم بشه!
اکثر مواقع تو بحث کردن با بابا مشکل داشتم و دارم.وقتی بحث می کنیم و به نتیجه نمی رسیم می خواد نظر خودش رو تحمیل کنه!من اسمش رو می گذارم تحمیل.
شاید قدرت باعث شده اینجوری بشه و شاید ...
البته بزرگی گفته که دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند و کاملا هم درست گفته.حالا که می تونم نظر بدم و تشخیص بدم که کارهای دیگران درست هست یا نه نمی تونم ساکت بمونم!
مشکل بزرگ هم اینجاست که تا صحبتی می شه می گن دیگه جوونا احترام بزرگتر رو نگه نمی دارن!ما که بچه بودیم رو حرف پدر و مادرمون حرف نمی زدیم.
ای خدا،ما هر چی می کشیم از همین گذشته هست!
شاید من هم با بچه هام همینطوری رفتار کنم!
تا بعد!
