تبليغاتX
نامه های باد

Hi

After afew month

I'm here.in Canada.a canadian citizen.

Alive,tired,very fuckin tired.

نوشته شده توسط امیر محمد در ساعت 23:13 | لینک  | 

چند وقتی هست مدام دچار حالات نوستالژیک هستم.یاد دوستای قدیمی می کنم.بچه های محل،دبیرستان،دانشگاه،دوستان اینترنتی.یاد مرده ها هم می کنم.

قم یه بازارچه داره که بهش می گن بازار کهنه.شبیه یه خیابون مسقف می مونه.سقفش هم گنبدهای کوچیکه.هر چند متر یکی از این گنبدها داره.مغازه هاش هم قدیمیه.خیلی قدیمی.شاید مال دوران قاجار یا حتی قبل تر.

یه روز زمستونی کل این بازارچه رو پیاده رفتم.فقط هم به مغازه ها نگاه می کردم.به در و دیوار.به گنبدها.فکر می کردم چه آدمایی اینجا کار می کردن.چی شکلی بودن.سرنوشتشون چی شد.تو دنیای بدون تکنولوژی چطوری زندگی می کردن.

آخر بازارچه رسیدم به یه قبرستون قدیمی.خلوت.

۱۰۰ سال دیگه یکی تو همون بازارچه قدم می زنه.به همین چیزایی فکر می کنه که من فکر کردم.به آدمایی فکر می کنه که تو این بازارچه قدم زدن.پس به منم فکر می کنه.

نوشته شده توسط امیر محمد در ساعت 18:9 | لینک  | 

*روز اولی که رفتم کلاس اول،از مدرسه فرار کردم.تا ظهر تو خیابونا می چرخیدم.بعد رفتم خونه.از مدرسه تلفن کرده بودن خونه و گفته بودن.تو اون سن کلی ضایع شدم!

*ماه رمضان تو غربت و تنهایی اصلا فاز نمی ده.خانواده که رفتن ایران.زولبیا و بامیه خوردن،تنهایی صفا نداره.یاد قدیم بخیر که ایران دور هم جمع می شدیم.

***الان چند وقته دارم خودم رو می زنم به کوچه علی چپ.به خنگی.به نفهمی.لطفا شما بگیرید.

نوشته شده توسط امیر محمد در ساعت 10:10 | لینک  | 

کاش می شد دعوتم می کردن تلویزیون که چند ساعتی فک بزنم.از آرزوهام بگم.از غصه هام.از همه ناگفتنیها.

کاش می شد دعوتم می کردن تلویزیون که چند ساعتی فک بزنم.بگم کی به کیه.بگم هر کی هر کیه.بگم کی فکر کیه.

کاش می شد دعوتم می کردن تلویزیون که چند ساعتی فک بزنم.بگم این روشش نیست.این ره که می روی به ترکستان است.مگه قراره فقط برای خودتون تصمیم بگیرید.

کاش می شد دعوتم می کردن تلویزیون که چند ساعتی فک بزنم.داد بزنم.هوار بکشم.همه صدامو بشنون و از خواب بیدار شن.یه تکونی به خودشون بدن.

کاش می شد دعوتم می کردن تلویزیون که چند ساعتی فک بزنم.واسه آدمایی که دوستشون داشتم گریه کنم.یادشون کنم.بگم که هنوز دارم باهاشون زندگی می کنم.

کاش می شد دعوتم می کردن تلویزیون که چند ساعتی فک بزنم.بعدش آروم بگیرم.خداحافظی کنم و برم تو خیابون قدم بزنم.ببینم که همه چی عوض شده.

اگرم عوض نشده بود فوقش اعدامم می کردن.البته اگر حق انتخاب داشتم اعدام با تزریق سم رو ترجیح می دادم.چون اصلا درد نداره.می دونم که حق انتخاب نمی دادن.

-------------------------

Van Gogh cut off his ear
gave it to a
prostitute
who flung it away in
extreme
disgust.

‌By Charles Bukowski

نوشته شده توسط امیر محمد در ساعت 0:12 | لینک  | 

مدرسه که می رفتم فکر می کردم غروبهای سیزده به در به این خاطر دلگیره که آدم فرداش باید بره مدرسه.ولی حالا که درسی به کار نیست هم همونطوره.از جمعه شبها هم دلگیرتره!

--------------------

آیدا با شوهرش اومدن لندن.

چی می شد خنگ و شوت نبودی؟!!!!!

پشیمون هستم.ولی نه مثل سگ.اگر ۱۲۰ کیلومتر بیرون باغ نبود...

--------------------

یک هفته رفتم کانادا واسه کارهای اقامت.وکیل گرفتم.قرار شد نوبت رسیدگی من که شد خبر بده.

واسه کار هم چند جا مدارک تحصیلی رو فرستادم.شرایط پیشنهادی یک شرکت از همه بهتر بود.تا ببینم قسمت چیه.

--------------------

افتخار هر ملت به انتخابشه.مردم دنیا که شناختی از مردم ایران ندارن.معیارشون رفتار و کردار منتخب اونهاست.زیبنده نیست که از قطعنامه شورای امنیت به عنوان کاغذپاره یاد بشه و بعد برای رفتن به همین شورا،درخواست ویزا بشه.شعور سیاسی که نباشه با سرنوشت ملت بازی می شه و ایران و ایرانی می شه مایه تمسخر و استهزاء.

امیدوارم آبروی رفته به جای باز آید. 

نوشته شده توسط امیر محمد در ساعت 1:38 | لینک  |